لسان الملك سپهر

198

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

[ بشارت دادن سيف ذى يزن عبد المطّلب را به ظهور پيغمبر آخر الزّمان ] آنگاه عبد المطلب را طلب داشت و مجلس را از بيگانه بپرداخت و گفت مىخواهم تا تو سرّى بگويم كه تاكنون با هيچ‌كس ظاهر نساخته‌ام ، و چون تو را معدن آن سرّ مىدانم از تو پنهان نخواهم داشت ، اما تو با كس آشكار مكن . همانا در كتب متقدم به امرى عظيم راه كرده‌ام كه شرف حيات و فضيلت ممات است . از بهر جميع مردم ، خاصه از براى قبيلهء تو . عبد المطلب گفت : آن چيست و چگونه است ؟ فقال اذا ولد غلام بالتّهامة بين كتفيه شامة كانت له الاماته و لكم به الزّعامة الى يوم القيامة عبد المطلب گفت : ابيت اللّعن مرا شاد كردى و بهترين خبر دادى اگر هيبت ملك مانع نبود ، سؤال مىكردم كه از بهر من چه شرف و شادى حاصل خواهد بود ؟ و بر سرور خويش مىافزودم . سيف گفت : هذا حينه الّذى فيه يولد أو قد ولد اسمه محمّد يموت ابوه و امّه و يكفله جدّه و عمّه و قد ولد سرارا و اللّه باعثه جهارا و جاعل له منّا انصارا ليعزّ بهم اوليائه و يذلّ بهم اعدائه يضرب بهم النّاس عن عرض و يستبيح بهم كرائم الارض يكسر الاوثان و يخمد النّيران و يعبد الرّحمن و زجر الشّيطان قوله فصل و حكمه عدل و يأمر بالمعروف و يفعله و ينهى عن المنكر و يبطله . عبد المطلب از كلمات سيف دانست كه : طفلى كه به نام محمد است يا متولد شده يا عن قريب متولّد شود و مادر و پدر او بميرد و تربيت او جدّ او و عمّ او كند ، و او را خداى مبعوث گرداند تا دوستانش را عزيز و دشمنانش را ذليل فرمايد بتان را شكند و آتشكدها بنشاند و كار او همه بر عدل باشد . پس از اين سخنان سخت شاد شد و لختى سيف را پوزش نمود و ديگر باره خواستار آمد كه از اين روشنتر سخن آرد . پس ذى يزن فرمود : و البيت ذى الحجب و العلامات و النّصب انّك يا عبد المطّلب لجدّه غير كذب . يعنى : اى عبد المطّلب قسم به خانهء خداى و علامات آن كه تو جدّ اوئى . عبد المطلب چون اين سخن بشنيد از بهر سجدهء شكر روى بر خاك نهاد و دير بداشت . سيف گفت : سر از خاك بردار و باش با آنچه ذكر كرده شد معاينه كنى . عبد المطّلب سر برداشت و گفت : اى ملك اينك مرا فرزندزاده‌اى است كه محمّد